دیگر غروب از عطر دلتنگی خبر نیست
وقتی خیالت در دل من جا گرفته
حتی نهال کوچک و کم حال عشقم
از شادی این با تو بودن پا گرفته
***
دیگر دل از تنهائی ممتد رها شد
دیدار تو امیدوارش کرده ای گل
تو آمدی تا در دلم پایان بگیرد
آن روزهای مشکل صبر و تحمل
***
اینروزها با اینکه گفتی خواهی آمد
با اینکه من دور از تو میمانم هنوزم
تبدیل شد بر انتظاری گرم و شیرین
آن غصه ها آن درد های سینه سوزم
***
حتی اگر دیگر سراغم را نگیری
من با خیال آمدنهای تو شادم
زیرا که تو با آتش عشق و محبت
در جان من آتش زدی دادی به بادم
***
دیدار ما هر چند کوتاهست هر بار
عشق تو تا عمق وجودم کرده ریشه
من با وجود اینکه دورم از تو اما
باید بگویم دوستت دارم همیشه
***َ