پائیز مثل بارش یک برف ناگهان
یکروز زرد سرزده از راه میرسد
بر شاخه های غفلت سبز درخت عمر
پیری - خزان زندگی - آغاز میشود
***
راهی که ابتدا به نظر دور میرسید
چیزی نرفته - راه به پایان رسیده است
از باغ زندگی گلی از صد هزار را
در قصد چیدنیم و زمستان رسیده است
***
در فرصت کمی که اجل میدهد به ما
بار سفر نبسته زمان سفر رسید
باید بدون پاکی و ایمان و عشق و نور
با کوله بار حسرت از این خاک پر کشید
***
راه سفر مشخص و وقت درنگ کم
مثل مسافران قطاری در ایستگاه
هر ایستگاه مثل همین سالیان عمر
هشدار میدهد که رسیدی کجای راه
***
ما آن مسافریم و زمان هم قطار ماست
از ایستگاه کودکی آغاز شد سفر
اینک به ایستگاه جوانی رسیده ایم
یکروز هم مسافرت ما رسد بسر
***
ای میزبان با کرم ما مسافران
دل در تدارک است به آنجا سفر کند
باشد که کوله باری از این شعر های سبز
روح مرا به لطف تو نزدیکتر کند
***